تبليغاتX
در انتظار ظهور آقام

بسم الله الرحمن الرحيم .... اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن .... صلواتك عليه وآله ... في هذه الساعه و في كل ساعه .... وليا و حافظا .... و قائدا و ناصرا .... و دليلا و عينا .... حتي تسكنه ارضك طوعا .... و تمتعه فيها طويلا
   
     
 

يا اباصالح المهدي

تولد نور بر تمامی عاشقان و مهدی یاوران مبارک

تومی آيـي وانتــظـاراز لغت نامه هاپـاک میشود!

سالهاست كه به اميد آمدنت چشم به آسمان دو خته ايم و ذره ذره جان و دل را به فرياد« العـجـــل» سپرده ايم با آن كه نواي« اين بقيــه الله» سينه را مي سوزاند قلب را به ناله «الغــوث»" اميد تپيدن داده ايم و چشم هايمان را با نور «ادركنی» مزين ساخته ايم.

اي عاشقانه ترين ترانه هستي! من فصل ناله و دردم. با شعر انتـظار تو;  

                          همه هست آرزويـم كه ببينم از تو رويـي

                                                           چه زيان تو را كه من هم بـرسم به آرزويـي

كاش كه خدا عنايتي كند و تو زودتر از زود بيـايي....

تا دگر بر دل زنگار گرفته ننويسيم اين جمـعه هم گذشت، مـولايم و آقـايم چرا نيـامـدي...؟

 در نيمه شعبان سال 255 هجري قمري تحولي شگرف در عالم خلقت روي داد

و آخرين نور،از انوار بلند مرتبگان عالم وجود،از عرش خدا بر فرش زمين فرود آمد

 تا اين كره خاكي را مهبط فرشتگان و محل عروج صالحان كند.

اين سفر عرشي،چهاردهمين سفري بود كه با انجام آن سلسله سفرهاي اسماني به پايان رسيد

و اين بار طاووس بهشت با همه زيبايي ها و شكوهي كه داشت از بام عرش الهي پر كشيد

و براي ماموريتي عظيم بر بام خانه آدميان نشست تا دامن زمين را جايگاه پرواز آنان سازد.

اين نور الهي،

 همان كسي بود كه تمام انبياء و اولياء خدا در همه لحظه هاي تاريخ،انتظار او را مي كشيدند. 

 اي ذخيره الهي!

چه مقام رفيعي داري كه پيامبر بزرگي چون موسي آن را از خدا طلب مي كند.

گويا او آگاهي يافت كه چگونه زمين را به ذكر و نور خدا آباد مي كني

 و چگونه احكام الهي را در همه جاي آن جاري مي سازي

و قسط و عدل كه آرزوي بر زمين مانده همه انسان هاي وارسته بوده است

را در سراسر زمين تحقق مي بخشي؛از اين رو درخواست كرد كه اين توفيق عظيم نصيب او شود.

  لقب مشهور او مهدي و القاب ديگر او:

قائم           

            حجت          

                            منتظر               

                                               خلف صالح                   

                                                                  صاحب الزمان  مي باشد          

اما نام و كنيه او،نام و كنيه رسول خدا(ص) است.

اسم پيامبر(ص)،محمد و كنيه او ابولقاسم است و همين نام و كنيه براي حضرت مهدي(عج) است

و خواندن دعاهايي كه درباره آن حضرت وارد شده مانند:

                                        دعاي عهد،

                       دعاي ندبه،

دعاي« اللهم كن لوليك»،           

دعاي «اللهم عرفني نفسك»،                             

 زيارت نامه آل يس،                             

صلوات                          

 و بسياري ديگر....

  لینک | ادامه متن...بیست و یکم مرداد 1387|  |نویسنده:  | 

«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ»

محمد به مرز چهل سالگی رسيده بود. تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياری را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت می گذرانيد.

 

ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايی گيرا و گرم درغار پيچيد: بخوان!

 

ـ محمد درهراسی و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!

 

ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمی‌دانم.

 

صدا پاسخ داد: بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمی را از لخته خونی آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بياموخت........

 

و او هر چه را كه فرشته وحی خوانده بود باز خواند.

 

ـ هنگامی كه از غار پايين می آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهی عشق بر خود می لرزيد از اين رو وقتی به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت: «مرا بپوشان، احساس خستگی و سرما می كنم!

 

و چون خديجه علت را جويا شد گفت: آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود،‌امشب من به پيامبری برگزيده شدم!

 

خديجه كه از شادمانی سر از پا نمی شناخت، در حالی كه روپوشی پشمی و بلند بر قامت او می پوشانيد گفت: من مدتها پيش در انتظار چنين روزی بودم می دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت می دهم كه تو آخرين رسول خدايی و به تو ايمان می آورم......

 

ـ پس از آن علی كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد.

 

                                   ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد

 

                                 دل رميده ما را انيس و مونس شد

 

مبعث بر تمامی عاشقان نبوت و ولایت مبارک

  لینک | ادامه متن...هشتم مرداد 1387|  |نویسنده:  | 

پریشان و سراسیمه بودم. لحظاتی چند فقط به چیزی که شنیده بودم، می‌اندیشیدم!

 

«اگر طالب دیدار امام زمانت هستی به فلان شهر برو. حضرت بقیة الله در بازار آهنگران در مغازه بهیر قفل‌سازی نشسته بلند شو و خدمت ایشان برس»

 بعد از مدت‌ها چله‌نشینی و دعا و توسل به علوم غریبه بالاخره کورسویی از امید به رویم تابیدن گرفت. به سرعت بلند شدم و وسائل سفر را آماده کردم. سفر راحتی نبود. اما حاضر بودم چند برابر این سختی را تحمل کنم تا بتوانم به آرزویم برسم. شور و اشتیاقی که از وجودم زبانه می‌کشید مرا به حرکت وا می‌داشت.

 

خودم را به بازار آهنگران رساندم آن قدر هیجان زده بودم که چشم‌هایم هیچ چیز را نمی‌دید. فقط مغازه پیر قفل‌ساز را جستجو می‌کردم. لحظه به لحظه که می‌گذشت شوق و شورم بیشتر می‌شد. وقتی وارد مغازه پیرمرد قفل‌ساز شدم در همان نگاه اول امام را شناختم. دستم را روی سینه گذاشته و با ادب سلام دادم. در آن لحظه همه چیز به جز وجود امام را فراموش کرده بودم. حضرت جوابم را داد و با دست مرا به سکوت فرا خواند.

 

پیرمرد در حال وارسی چند قفل بود. در این لحظه پیرزنی وارد مغازه شد لباس‌های کهنه‌ای به تن داشت و عصایی به دست. در دستان فرتوت و لرزانش قفلی به چشم می‌خورد. پیرزن آن را به قفل ساز نشان داد و گفت: برادر برای رضای خدا این قفل را سه شاهی از من بخرید. به پولش نیاز دارم.

پیرمرد قفل را گرفت و آن را وارسی کرد. قفل سالم بود پس رو به زن کرد و گفت: خواهرم این قفل هشت شاهی می‌ارزد. کلید آن هم دو شاهی می‌شود. اگر دو شاهی به من بدهی من کلیدش را برایت می‌سازم و در آن صورت پول قفل ده شاهی می‌شود.

 

پیرزن گفت: من به این قفل نیازی ندارم فقط شما اگر آن را سه شاهی از من بخرید برایتان دعای خیر می‌کنم.

 

 پیرمرد با آرامش جواب داد: خواهرم تو مسلمانی و من هم مسلمان. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم من نمی‌خواهم تو ضرر کنی. این قفل هشت شاهی ارزش دارد و من اگر بخواهم در معامله سودی ببرم آن را به قیمت هفت شاهی می‌خرم چون در این معامله بیشتر از یک شاهی سود بردن بی‌انصافی است.

 

پیرزن با ناباوری قفل ساز را نگاه کرد و بعد از این که سخنان پیرمرد تمام شد گفت: من تمام این بازار را زیر پا گذاشتم و این قفل را به هر که نشان دادم گفتند بیشتر از دو شاهی آن را نمی‌خرند من هم به این دلیل به آنها نفروختم که به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد گفت: اگر آن را می‌فروشی من هفت شاهی می‌خرم و سپس هشت شاهی به پیرزن داد. پیرزن راضی و خوشحال عصا زنان دور شد.

 

آن گاه امام رو به من کرد و گفت: مشاهده کردی؟ شما هم این طور باشید تا ما خود به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست و توسل به علوم غریبه فایده‌ای ندارد. عمل درست داشته باشید و مسلمان باشید.

از تمام این شهر من این پیرمرد را برای مصاحبت انتخاب کرده‌ام چون دین‌دار است و خدا را می‌شناسد این هم از امتحانی که داد. او با اطلاع از نیاز زن به پول قفل را به قیمت واقعی‌اش از او خرید. این گونه است که من هر هفته به سراغش می‌آیم و احوالش را می‌پرسم.

 

پس از تمام شدن سخنان امام سرم را پایین انداختم و به فکر فرو رفتم.

منبع: برگرفته از سایت تبیان، پورسیدآقایی، مسعود، جلوه ماه محبت امام زمان علیه‌السلام، انتشارات حضور، با تغییر و تصرف

 

  لینک | ادامه متن...یکم مرداد 1387|  |نویسنده:  | 

 

   
اي كه هزار، هزار شمع در انتظار يك نگاه تو سوختند . شوري است عشق تو و دلنشين غمي است به انتظار قدم‌‌هايت زيستن، بدان كه مصراع زندگيم با قافيه تو پايان خواهد يافت. بيا كه اگر تو بيايي تمامي شب‌هاي يلداي غم سپيده صبح را مهمان هميشگي دلم خواهد كرد... نمي‌دانم آيا دل كوچكم تا ظهور تو در تكاپو است يا تا غروب آرزوهايش چيزي نمانده.... اما ... غمگين‌ام و مي‌ترسم كه دلم از جنب و جوش بيافتد و تو نيايي.... افسوس، من و كلمات مجنونم شايد روز آمدنت را نبينيم من به همه كساني كه آن روز تو را مي‌بينند و در دو سوي خيابان‌ها قلبهاي سبزشان را به تو هديه مي‌دهند، حسوديم مي‌شود
 

3 صفحه نخست
3  پست الکترونیک
3 آرشیو وبلاگ
3 طراح قالب ( UMSA )

 

 

زیارت انلاین حرم امام رضا
زیارت انلاین کربلا
السابقون السابقون اولئک ....
درددل با ...
آرشیو پیوندهای روزانه

<bgsound src="http://gohar.persiangig.ir/audio/Khabar_Amad_AGASI.wma " loop=infinite>

"خبر آمد خبری در راه است(مرحوم آغاسی"

خدا .... بر من مزن رنگ تباهي را ...بيا ، با من باش ... كه من را جز تو ، اي پروردگار آسمانها آشنايي نيست ....از آن هنگام ... كزاين ، تار و پود آلوده قلبم رخت بربستي ، دلم تار است، چشمم بي فروغ افتاده ، بر هستي ... و من بيگانه هستم ...با خودم ... با شوق ... با هستي ...خدا ... اي آخرين فرياد ... بيا ......

استاد صفایی حائری(ع-ص)

 
متقین

نفسانیات یک من

ولی زمان

فقط خدا

دعای ندبه

یاد پدر

تسنیم چشمه ای بهشتی

آفتاب مهر

سجاده نور

ساده میگم

حس غریب

یادداشتهای یک بزبز قندی نگران

یونس در اقیانوس

بوی ظهور

-:- شوق وصال-:-

گل نرگس

عهد جانان

صبح صادق

روزگار رهایی

راهیان حق

ياس كبود

امام مهدی

وبلاگ فرهاد قاسمی

با تو می گویم

کربلایی

عاشقان گل نرگس

نسیم صبح جمعه

با هم ولی بی تو

میگوید پادشاه نیستم اما پادشاه است...

يا مهدي ادركني

عاشقان مهدی

رکوع نرگسها

عاشقان گل نرگس

بچه های انجمن قدر

مثل خدا

داروخانه معنوی

صفحات انتظار در فراق گل نرگس

امام زمان (عج) و نشانه هاي ظهور

بقیة الله خیر لکم ان کنتم مومنین


شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

امام عصر(عج)
مذهبی
ادبی
مناسبت ها
دلنوشته
عمومی
مناجات

خبري در راه است*

 


منتظران را به لب آمد نفس ... وبلاگ دوستداران حضرت مهدي عجل الله تعالى فرجه الشريف امام مهدي (عج)


عاشقان علی

جوانان منتظر المهدي زاهدشهر


 

 

 

استفاده از مطالب و عکسهای این وبلاگ با ذکر منبع آزاد می باشد.
 Copyright © 2005
gohar.blogfa.com . All rights reserved