|
يا اباصالح المهدي تولد نور بر تمامی عاشقان و مهدی یاوران مبارک تومی آيـي وانتــظـاراز لغت نامه هاپـاک میشود! سالهاست كه به اميد آمدنت چشم به آسمان دو خته ايم و ذره ذره جان و دل را به فرياد« العـجـــل» سپرده ايم با آن كه نواي« اين بقيــه الله» سينه را مي سوزاند قلب را به ناله «الغــوث»" اميد تپيدن داده ايم و چشم هايمان را با نور «ادركنی» مزين ساخته ايم. اي عاشقانه ترين ترانه هستي! من فصل ناله و دردم. با شعر انتـظار تو; همه هست آرزويـم كه ببينم از تو رويـي چه زيان تو را كه من هم بـرسم به آرزويـي كاش كه خدا عنايتي كند و تو زودتر از زود بيـايي.... تا دگر بر دل زنگار گرفته ننويسيم اين جمـعه هم گذشت، مـولايم و آقـايم چرا نيـامـدي...؟
در نيمه شعبان سال 255 هجري قمري تحولي شگرف در عالم خلقت روي داد و آخرين نور،از انوار بلند مرتبگان عالم وجود،از عرش خدا بر فرش زمين فرود آمد تا اين كره خاكي را مهبط فرشتگان و محل عروج صالحان كند. اين سفر عرشي،چهاردهمين سفري بود كه با انجام آن سلسله سفرهاي اسماني به پايان رسيد و اين بار طاووس بهشت با همه زيبايي ها و شكوهي كه داشت از بام عرش الهي پر كشيد و براي ماموريتي عظيم بر بام خانه آدميان نشست تا دامن زمين را جايگاه پرواز آنان سازد. اين نور الهي، همان كسي بود كه تمام انبياء و اولياء خدا در همه لحظه هاي تاريخ،انتظار او را مي كشيدند. اي ذخيره الهي! چه مقام رفيعي داري كه پيامبر بزرگي چون موسي آن را از خدا طلب مي كند. گويا او آگاهي يافت كه چگونه زمين را به ذكر و نور خدا آباد مي كني و چگونه احكام الهي را در همه جاي آن جاري مي سازي و قسط و عدل كه آرزوي بر زمين مانده همه انسان هاي وارسته بوده است را در سراسر زمين تحقق مي بخشي؛از اين رو درخواست كرد كه اين توفيق عظيم نصيب او شود. لقب مشهور او مهدي و القاب ديگر او: قائم حجت منتظر خلف صالح صاحب الزمان مي باشد اما نام و كنيه او،نام و كنيه رسول خدا(ص) است. اسم پيامبر(ص)،محمد و كنيه او ابولقاسم است و همين نام و كنيه براي حضرت مهدي(عج) است و خواندن دعاهايي كه درباره آن حضرت وارد شده مانند: دعاي عهد، دعاي ندبه، دعاي« اللهم كن لوليك»، دعاي «اللهم عرفني نفسك»، زيارت نامه آل يس، صلوات و بسياري ديگر.... |
|
«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ» محمد به مرز چهل سالگی رسيده بود. تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياری را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت می گذرانيد. ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايی گيرا و گرم درغار پيچيد: بخوان! ـ محمد درهراسی و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:بخوان! ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمیدانم. صدا پاسخ داد: بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمی را از لخته خونی آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بياموخت........ و او هر چه را كه فرشته وحی خوانده بود باز خواند. ـ هنگامی كه از غار پايين می آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهی عشق بر خود می لرزيد از اين رو وقتی به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت: «مرا بپوشان، احساس خستگی و سرما می كنم! و چون خديجه علت را جويا شد گفت: آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود،امشب من به پيامبری برگزيده شدم! خديجه كه از شادمانی سر از پا نمی شناخت، در حالی كه روپوشی پشمی و بلند بر قامت او می پوشانيد گفت: من مدتها پيش در انتظار چنين روزی بودم می دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت می دهم كه تو آخرين رسول خدايی و به تو ايمان می آورم...... ـ پس از آن علی كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد. ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را انيس و مونس شد
مبعث بر تمامی عاشقان نبوت و ولایت مبارک |
|
پریشان و سراسیمه بودم. لحظاتی چند فقط به چیزی که شنیده بودم، میاندیشیدم! «اگر طالب دیدار امام زمانت هستی به فلان شهر برو. حضرت بقیة الله در بازار آهنگران در مغازه بهیر قفلسازی نشسته بلند شو و خدمت ایشان برس» بعد از مدتها چلهنشینی و دعا و توسل به علوم غریبه بالاخره کورسویی از امید به رویم تابیدن گرفت. به سرعت بلند شدم و وسائل سفر را آماده کردم. سفر راحتی نبود. اما حاضر بودم چند برابر این سختی را تحمل کنم تا بتوانم به آرزویم برسم. شور و اشتیاقی که از وجودم زبانه میکشید مرا به حرکت وا میداشت. خودم را به بازار آهنگران رساندم آن قدر هیجان زده بودم که چشمهایم هیچ چیز را نمیدید. فقط مغازه پیر قفلساز را جستجو میکردم. لحظه به لحظه که میگذشت شوق و شورم بیشتر میشد. وقتی وارد مغازه پیرمرد قفلساز شدم در همان نگاه اول امام را شناختم. دستم را روی سینه گذاشته و با ادب سلام دادم. در آن لحظه همه چیز به جز وجود امام را فراموش کرده بودم. حضرت جوابم را داد و با دست مرا به سکوت فرا خواند. پیرمرد در حال وارسی چند قفل بود. در این لحظه پیرزنی وارد مغازه شد لباسهای کهنهای به تن داشت و عصایی به دست. در دستان فرتوت و لرزانش قفلی به چشم میخورد. پیرزن آن را به قفل ساز نشان داد و گفت: برادر برای رضای خدا این قفل را سه شاهی از من بخرید. به پولش نیاز دارم. پیرمرد قفل را گرفت و آن را وارسی کرد. قفل سالم بود پس رو به زن کرد و گفت: خواهرم این قفل هشت شاهی میارزد. کلید آن هم دو شاهی میشود. اگر دو شاهی به من بدهی من کلیدش را برایت میسازم و در آن صورت پول قفل ده شاهی میشود.
پیرزن گفت: من به این قفل نیازی ندارم فقط شما اگر آن را سه شاهی از من بخرید برایتان دعای خیر میکنم. پیرمرد با آرامش جواب داد: خواهرم تو مسلمانی و من هم مسلمان. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم من نمیخواهم تو ضرر کنی. این قفل هشت شاهی ارزش دارد و من اگر بخواهم در معامله سودی ببرم آن را به قیمت هفت شاهی میخرم چون در این معامله بیشتر از یک شاهی سود بردن بیانصافی است. پیرزن با ناباوری قفل ساز را نگاه کرد و بعد از این که سخنان پیرمرد تمام شد گفت: من تمام این بازار را زیر پا گذاشتم و این قفل را به هر که نشان دادم گفتند بیشتر از دو شاهی آن را نمیخرند من هم به این دلیل به آنها نفروختم که به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد گفت: اگر آن را میفروشی من هفت شاهی میخرم و سپس هشت شاهی به پیرزن داد. پیرزن راضی و خوشحال عصا زنان دور شد. آن گاه امام رو به من کرد و گفت: مشاهده کردی؟ شما هم این طور باشید تا ما خود به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست و توسل به علوم غریبه فایدهای ندارد. عمل درست داشته باشید و مسلمان باشید.از تمام این شهر من این پیرمرد را برای مصاحبت انتخاب کردهام چون دیندار است و خدا را میشناسد این هم از امتحانی که داد. او با اطلاع از نیاز زن به پول قفل را به قیمت واقعیاش از او خرید. این گونه است که من هر هفته به سراغش میآیم و احوالش را میپرسم. پس از تمام شدن سخنان امام سرم را پایین انداختم و به فکر فرو رفتم. منبع: برگرفته از سایت تبیان، پورسیدآقایی، مسعود، جلوه ماه محبت امام زمان علیهالسلام، انتشارات حضور، با تغییر و تصرف |




