|
پرستوي مهاجرم چرا زلانه مي روي قرار من شكيب من مهاجر غريب من حيات جان، اميد دل، علي بود زتو خجل كبوتر شكسته پر مرا به همرهت ببر چهار طفل خون جگر زنند در غمت به سر الا به رخ نشانه ات مگر شكسته شانه ات هماي بي ترانه ام چرا زآشيانه ام فتاده بر دلم شرر كه تو در اين دل سحر از چه واهمه، تو راست مهرفاطمه
|


