|
سلام بر تو ای خلاصه زیبایی خداوند..
سلام بر تو که گلها شکفتن را از تو آموخته اند و پرستوها پرواز را... سلام بر تو که تمامی خاک از شرق تا غرب بارگاه توست.. سلام بر تو که آفتاب را در دوازده آیینه به وسعت آسمان تکثیر کردی... سلام بر تو که نام خدا را با دوازده قلم بر لوح خاک نوشتی... و سلام بر مادری که قهرمان کربلا را در دامان مهرش پرورش داد...
یادم نمی رود آن روز، دستان خورشید را بسته بودند و او را به بیعت با ظلمت می بردند و تو ای مادر همچون آذرخش، تیرگی دلهای آنها را پاره می کردی. مادر تو را به خدا بلند شو، می دانم که سینه ات خونین شده است، می دانم که بازویت را شکسته اند اما برخیز،این قوم حیا ندارند. مادر، تو را به خدا دیگر روی خاک های این کوچه ها ننشین. برخیز، برخیز تا به خانه برویم. ...مادر چادرت خاکی شده است. من با چشمان کودکانۀ خود ضربه غلاف نامردی را دیده ام، دیدی پیش از آنکه دست تو را بشکند، کمر مرا شکست. دستانت را به دست مجروح بده، برخیز و به خانه برویم. علی جان...ای جان فاطمه، ای همسفر زمینی و یار آسمانی، دیگر جای ماندن نیست. من مسافرم ای علی، میروم و به انتظار می مانم. قومی که علی مرا نمی شناسند. بهتر است بی فاطمه شوند. اما فراق تو...تو ای علی من، ای همه احساس فاطمه سخت است. به خدای می سپارمت. علی جان، غبار غربت را از چهرۀ حسنم پاک کن و امید بخش آیندۀ زردگون او باش. حسین را در سایه سرو حمایتت بگیر تا دست او بر شمشیر استوارتر گردد. و تو را به خدا زینبم را آرام کن، تا اشکهایش ذخیره شبهای تاریک شام باشد. ای علی، بی تو غمگینم اما... اینک که آغاز راحتی من، و آغاز اندوه تو است، به مهر خدا گونه ات قسم، دلتنگ مشو و بیش از این آتش بر جگر پاره پارۀ من مزن. دیگر باید بروم، با محسنت چشم به معراج تو دوخته ایم، خدا حافظ علی و علیک السلام یا قابض الارواح ... و سلام بر تو ای بابا، ای اسماء، آب بریز لیکن بنگر که اشک علی، چگونه بر دشت گونه هایش جاری است. ای اسماء! از چه اینگونه مرا می نگری، علت تکان شانه های علی درد هجران زهراست. آری ای اسماء! این تن فرسودۀ زهرای من است. خدایا! اگر ضخامت این لباس مندرس را از آن کم کنیم. دیگر چیزی نمی ماند. آه! چه کرده اند با تو ای فاطمه، علی برایت بمیرد. آب بریز اسماء آب بریز، غبار رنج و محنت را از تن زهرای من بشوی، بیشتر بریز اسماء، بیشتر، زهرایم، امشب با پدرش ملاقات دارد. آرامتر اسماء، آرامتر، می خواهم جراحت های سینه او را بشمارم. آرامتر اسماء، آرامتر، می خواهم به نخلستان سینه ام یاد یاس زخمی خود را پاس بدارم. آرامتر، اسماء! آرامتر... مادر، اینک کدام دستی است که می تواند شاخۀ مهر تو را از قلب هایمان بر کند فرزندانت دیگر بزرگ شده اند، آماده اند و آمده اند. اگر اشارت کنی، شیشۀ تاریخ را می شکنند و به یاری علی ات می شتابند. مادر جان، ماه را برایمان تو به یادگار گذاشتی ما اینک به پاس و پاسداری از ماه، گردهم آمده ایم. ما آمده ایم مادر، ما آماده ایم مادر ، ای که در لعل پدر، دردانه بودی فاطمه! ای که بر شمع علی پروانه بودی فاطمه ! بالله آن دم که علی شد ساقی مهر و وفا تو برای شربتش پیمانه بودی فاطمه |
|
لب فرو مبند
|
|
فطرس خسته، آزرده، درمانده و بيهمــدم. (( ... بسوز كه سزاوار اين سوختني، بساز كه مجبور به اين ساختني، اين بر تو كه مورد قهر خدا قرارگرفتي رواست تا ديگران عبرت بگيرند و در اجراي فرمان حق قصور نكنند ... سبحانك يا رب سبحانك يا رب ... من خود ميدانم مستحق اين بختم، اين عذاب را به جان خريدارم تا كه خود نظري كني سبحانك ... )) صدايي آشناست، صدايي كه نوازشگر لحظات مجروحِ فطرس است؛ آري صداي بالهاي نازنين روحالامين است. (( ... آرام بگير فطرس گوش كن گويي او تنها نيست خيلِ فرشتگان خدا نيز با او هستند؟! يعني چه شده؟ چه واقعة عظيمي رخ داده كه اينچنين ملائكه از عرش بر زمين هبوط ميكنند؟ هرچه هست خبر از خلقي عظيم دارد. يقين گُلي خلق شده كه ملائكه براي استشمام آن گل ميروند! امّا نه! شايد ماه ديگري خلق شده، يا خورشيد ديگري، نه چه ميگويم؟ كه حتي وقتي خدا خورشيد را خلق نمود اين شور و همهمه نبود، اگر اين مخلوق تا اين حد عظمت داشته باشد حتماً ... روحالامين! روحالامين! تو را به خدا بگو چه شده؟ حسرت بال و پرزدن شما مرا ميكشد؛ بيش از سوزش و شكستن بالم آزارم ميدهد. به فطرس بگو كه چه روي داده كه اينچنين ولوله در عرشِ خدا افتاده، مگر بار ديگر ابوالبشري خلق شده چون آدم؟ يا بالاتر از او؟ نوري از جنسِ خدا ... )). جبرئيل پاسخ داد: (( رفيق پرشكسته، فطرس! كاش موردِ قهرِ خدا نبودي، ومي ديدي كه چه خبر شده؟ آري نوري و مولودي از نورِ خدا خلق شده او عزيز دل مصطفي كه نه! خودِ مصطفي است. او جگرگوشة علي، دردانة زهرا ست و پشتيبانِ مجتبي ست. اوخامس آلِ عباست كه به اهل زمين هديه داده شده است و ما براي تبريك به رسولِ خدا و اهلِ بيتش به حضورشان شرفياب ميشويم )). ـ درنگ جايز نيست. ـ (( خدايا، اي خدايِ مهربان مرا با روحالامين راهي كن كه عرضِ تبريك به رسولِ تو داشته باشـــم)) .(( كمكم كنيد؛ كه خداوند اجازة همراهي شما را به من داد، تحمل مرا هم تا زمين داشته باشيد)) (( بيش از اين معطلي جايز نيست؛ فطرس را هم با خود ميبريم به بركت اين مولود، آتش قهر خدا فرونشسته و اجازة همراهي او با ما داده شده، زيرِ بالهايش را بگيريد ... )). نام او چيست همه منتظرند به چه نام او را صدا بزنند، او كيست كه نيامده همه شيدايِ او شدهاند؟! ـ همه از هم ميپرسند. جبرئيل با پيغمبر زمزمه ميكند همه ساكت شدند، چشم به لبهاي رسولِ خدا دوختند امّا چرا پيغمبر خدا اشك ميريزد ... به ناگاه با صداي دلنشين نبي شوري به پا شد حسين . ... حسين؟ ... حسين! ... اين نام براي همه آشناست. براي همه ملائكه، براي همه انبياء و براي همة عالمِ، اين نام نامي است كه همة ملائكه، همه انبياء و همة عالم را دگرگون كرده است. از فرشته شادي تا فرشتة ماتم از آدم تا خاتم و از ذره تا عالم. ـ ديگر كسي نميپرسد كه چرا پيغمبر اشك ميريزد.- حسين يعني واسطة احسان قديم، حسين يعني خون خدايِ كريم و حسين يعني ذبحِ عظيم. همه ميخواهند براي او لالايي زمزمه كنند و در اين بين فطرس از همه مشتاقتر، خود را به گاهوارة حسين نزديك كرد. بالهاي شكسته خود را به گهواره او زد؛ غرق در راز شد، نه! غرق در نياز شد (( ... ديگر تنها نخواهم ماند ديگر خسته نخواهم شد، بعد از اين نام تو مونسِ من است ذكر من بعد از اين در آن جزيرة تنهايي اين خواهد بود: سبحانك يا رب الحسين)) (( شايد فطرس نفهميد امّا همه ملائكه ديدند كه به يكباره بالهاي شكسته و سوختة فطرس ترميم شد و يا بهتراينكه، بالهاي نو بدست آورد. امّا فطرس عجيب زمينگير شده و اگر خواست خدا نبود، او از كنار گهوارة حسين تكان نميخورد )). گويا ندايي از غيب ميگفت: با عشق شرح راز كن، بر جمله عالم ناز كن، پرهاي خود را باز كن، پرواز كن پرواز كن ... |
|
فرا رسیدن رحلت امام عالیقدرمان را به تمامی مردم ایران و دوستدارانش تسلیت عرض میکنم ديدم نبود در دو جهان جز تو كسى بيخود شدم و غرق كمالت گشتم
پرچم خورشيد بر بلندى روييد
آمده بودم به لب ترانه بكارم آمده بودم ز دل فسانه بجويم شاخه تردى شكست و قصه فرو ريخت باده ترديد در گلوى سبو ريخت مىشنوى، اين صداى ضجه شب نيست شب پرهها را به آفتاب سپارند كوچه پر از هاىوهوست، هلهله جاريست زورق جان را به دست آب سپارند خيل ستاره به بام صبح درآويخت نيمه شبان شهر با ستاره سخن گفت در دل من شاخسار همهمه عشق با نفس قمريان عاطفه آميخت قمريكان وصف آب و دانه نگوييد شادى خود را ز آفتاب بجوييد بال و پرى، نغمهاى، ترانه عشقى همسفرى تا بلور آب بجوييد قصر سحر آتش طليعه به خود ديد پرده آتش گرفته بر خود پيچيد اسب افق شيهه زد، دريد در و دشت پرچم خورشيد، بر بلندى روييد ماه نه بيگانه و نه محرم راز است شهر نه ديوانه و نه آينهساز است رونق باز در كلام تو پيدا است دوستبنازم كه آفتاب نواز است جعفر حميدى - 1 |
|
سلام بر «آل ياسين» ، سلام بر گل ياسين ، سلام بر تو يا « بقيه الله في ارضه» ، سلام بر تو هنگامي که بر مي خيزي ، سلام بر تو هنگامي که مي نشيني ، سلام بر تو هنگامي که مي خواني و بيان مي کني ، سلام بر تو هنگامي که نماز مي گذاري ، سلام بر تو هنگامي که قنوت مي گيري ، سلام بر تو هنگامي که رکوع و سجود کني ، سلام بر تو هنگامي که تهليل و تکبير مي گويي ، سلام بر تو هنگامي که به حمد گويايي ، سلام بر بامدادت ، سلام بر شامگاهت ، سلام بر تمامي حالات و سکناتت اي عصاره تقوي و فضيلت و اي باقيمانده خلف انبياء، صلحاء و امامان راستين ، سلام بر زمان ظهور و حضور ، سلام بر هنگامي که به ديوار کعبه تکيه مي زني و ندا ميدهي : اهل عالم من مهدي منتقم هستم و سلام بر هنگامي که به مدينه نبوي مشرف مي شوي.......و شيعه آن روز را به عيد خواهد نشست ... |
|
باتشکر فراوان از دوست خوبم که در طراحی قالب وبلاگ کمک موثری به من کردند.
ترانه خوش عهدي
سخت دلتنگيم و دلگير،
هدیه از طرف
|





